معرفی وبلاگ
این وبلاگ هم اخبار مربوط دانشگاه پیام نور را میگه ، هم داستان و گاه گداری هم مطالب خواندنی دیگه امیدوارم مورد قبولتون واقع بشه *************************** *************************** برای بهتر دیدن هر مطلب بر روی لینک ( ادامه مطلب ) که پایان هر قسمت آمده کلیک کنید *************************** *************************** وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده. *************************** ***************************
دسته
پيوند ها
پايگاه هاي علمي
دانشگاه هاي ايران
ژورنال هاي شيمي
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 556401
تعداد نوشته ها : 827
تعداد نظرات : 236
فریاد ها را همه می شنوند هنر واقعی شنیدن صدای سکوت است - دکتر علی شریعتی
Rss
طراح قالب
محمدرضا عابدي


پيري براي جمعي سخن ميراند.

لطيفه اي براي حضار تعريف كرد همه ديوانه وار خنديدند.

بعد از لحظه اي او دوباره همان لطيفه را گفت و تعداد كمتري از حضار خنديدند.

او مجدد لطيفه را تكرار كرد تا اينكه ديگر كسي در جمعيت به آن لطيفه نخنديد.

او لبخندي زد و گفت:

وقتي كه نميتوانيد بارها و بارها به لطيفه اي يكسان بخنديد،

پس چرا بارها و بارها به گريه و افسوس خوردن در مورد مسئله اي مشابه ادامه ميدهيد؟

گذشته را فراموش كنيد و به جلو نگاه كنيد...

جمعه 18 11 1392 1:2 صبح

 

مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مرد را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند.
 
مرد به حضور خان زند مي رسد و كريمخان از او مي پرسد: «چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني؟»
 مرد با درشتي مي گويد: «دزد همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم!»
 
خان مي پرسد: «وقتي اموالت به سرقت مي رفت تو كجا بودي؟»
 مرد مي گويد: «من خوابيده بودم!»
 
خان مي گويد: «خوب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟»
 مرد مي گويد: «من خوابيده بودم، چون فكر مي كردم تو بيداري!»
 
خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر مي گويد: «اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم.»



سه شنبه 26 6 1392 3:31 بعد از ظهر
   گروهى از فارغ التحصيلان قديمى يك دانشگاه كه همگى در حرفه خود آدم هاى موفقى شده بودند، با همديگر به ملاقات يكى از استادان قديمى خود رفتند. پس از خوش و بش اوليه، هر كدام از آنها در مورد كار خود توضيح مي داد و همگى از استرس زياد در كار و زندگى شكايت مي كردند. استاد به آشپزخانه رفت و با يك كترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جورواجور، از پلاستيكى و بلور و كريستال گرفته تا سفالى و چينى و كاغذى (يكبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت كرد و از آنها خواست كه خودشان زحمت چاى ريختن براى خودشان را بكشند.پس از آن كه تمام دانشجويان قديمى استاد براى خودشان چاى ريختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت:گر توجه كرده باشيد، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قيمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قيمت، داخل سينى برجاى مانده اند. شما هر كدام بهترين چيزها را براى خودتان مي خواهيد و اين از نظر شما امرى كاملاً طبيعى است، امّا منشاء مشكلات و استرس هاى شما هم همين است. مطمئن باشيد كه فنجان به خودى خود تاثيرى بر كيفيت چاى ندارد. بلكه برعكس، در بعضى موارد يك فنجان گران قيمت و لوكس ممكن است كيفيت چايى كه در آن است را از ديد ما پنهان كند.چيزى كه همه شما واقعاً مى خواستيد يك چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجان ها رفتيد و سپس به فنجان هاى يكديگر نگاه مى كرديد. زندگى هم مثل همين چاى است. كار، خانه، ماشين، پول، موقعيت اجتماعى و در حكم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجاني كه ما داشته باشيم، نه كيفيت چاى را مشخص مي كند و نه آن را تغيير مي دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمركز بر روى فنجان، از چايى كه خداوند براى
چهارشنبه 23 5 1392 1:38 صبح
  داستان كوتاه زنجير عشق  يك روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از كار برمي گشت خانه، سر راه زن مسني را ديد كه ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود. اون زن براي او دست تكان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي كرد و گفت من اومدم كمكتون كنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي كسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست.وقتي كه او لاستيك رو عوض كرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسيد: من چقدر بايد بپردازم؟ و او به زن چنين گفت: ما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يكنفر هم به من كمك كرد، همونطور كه من به شما كمك كردم. اگر تو واقعا مي خواهي كه بدهي ات رو به من بپردازي بايد اين كار رو بكني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه! چند مايل جلوتر زن كافه كوچكي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره كه مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.  او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي كه پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلارش رو بياره، زن از در بيرون رفته بود، در حالي كه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشك در چشمانش جمع شده بود.  در يادداشت چنين نوشته بود: ما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يك نفر هم به من كمك كرد، همون طور كه من به شما كمك كردم. اگر تو واقعا مي خواهي كه بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين كار رو بكني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!همان شب وقتي زن پيشخدمت از سركار به خونه رفت، در حالي كه به اون پول و يادداش
سه شنبه 22 5 1392 11:30 بعد از ظهر

زن كشاورزي بيمار شد ، كشاورز به سراغ يك راهب بودايي رفت و از او خواست براي همسرش دعا كند .
راهب دست به دعا بر داشت و از خدا خواست همه بيماران را شفا بخشد.

ناگهان كشاورز دعاي او را قطع كرد و گفت : " صبر كنيد ! از شما خواستم براي همسرم دعا كنيد و شما داريد براي همه بيماران دعا مي كنيد ! "


راهب گفت : " من دارم براي همسرت دعا مي كنم .."


كشاورز گفت : " اما براي همه دعا كرديد ، با اين دعا ، ممكن است حال همسايه ام كه مريض است ، خوب بشود و من اصلا از او خوشم نمي آيد

.. "

راهب گفت : " تو چيزي از درمان نمي داني ، وقتي براي همه دعا مي كنم دعاهاي خودم را با دعاهاي هزاران نفر ديگري كه همين الان براي بيماران خود دعا مي كنند ، متحد مي كنم ، وقتي اين دعاها با هم متحد شوند ، چنان نيرويي مي يابند كه تا درگاه خدا مي رسند و سود ان نصيب همگان مي شود .
دعا هاي جدا جدا و منفرد ، نيروي چنداني ندارد و به جايي نمي رسد

جمعه 27 2 1392 1:31 صبح
   يك روز، زني با يك مجله در دست پيش شوهرش مي‌آيد و مي‌گويد، «عزيزم، اين مقاله فوق‌العاده است. يك فعاليتي را توضيح مي‌دهد كه هر دوي ما مي‌توانيم براي بهتر كردن ازدواجمان آن را انجام دهيم. موافقي امتحانش كنيم؟»همسرش مي‌گويد، «حتماً!»زن توضيح مي‌دهد، «اين مقاله مي‌گويد كه يك روز هر كدام از ما يك ليست جداگانه از چيزهايي درمورد همديگر كه دوست داريم تغيير دهيم تهيه كنيم. چيزهايي كه اذيتمان مي‌كنند، اشكالات كوچك و از اين قبيل. و بعد فرداي آن روز اين ليست را به همديگر بدهيم، موافقي؟»شوهر لبخند زده مي‌گويد، «موافقم!»آن روز مرد كاغذي برداشته و در اتاق نشيمن نشست. زن به اتاق خواب رفت و همان كار را كرد.روز بعد، سر ميز صبحانه، زن گفت، «شروع كنيم؟ اشكالي ندارد اگر من اول شروع كنم؟»مرد گفت، «شروع كن.»زن سه ورق درآورد. ليست بلندبالايي بود. شروع به خواندن ليستش كرد. «عزيزم اصلاً دوست ندارم وقتي…» و همينطور ليست را كه از كارهاي كوچكي درمورد همسرش كه او را اذيت مي‌كرد تشكيل شده بود، ادامه داد.مرد احساس كرد خنجري به قلبش وارد شده است. زن متوجه اين قضيه شد و پرسيد، «دوست داري ادامه بدم؟»مرد گفت، «اشكالي ندارد، ادامه بده، مي‌تونم تحمل كنم.»زن به خواندن ادامه داد.آخر كار زن گفت، «خوب تمام شد. حالا تو شروع كن.»مرد ورقي را از جيبش درآورد و گفت، «ديروز از خودم پرسيدم دوست دارم چه تغييراتي در تو ايجاد كنم. هر چقدر فكر كردم، حتي يك چيز به ذهنم نرسيد.» بعد كاغذ كه سفيدِ سفيد بود را به همسرش
شنبه 5 12 1391 10:21 بعد از ظهر

 

 

اديسون در سنين پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد... اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.

در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط براي جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است! آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...

پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با كمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!!

پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست؟!! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!! من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چيست پسرم؟!!


جمعه 29 10 1391 2:40 صبح

 

 

كريم‌خان زند هر روز صبح علي الطلوع تا شامگاه براي دادخواهي ستمديدگان و رفع ستم و احقاق حقوق مردم، در ارك شاهي مي‌نشست و به امور مردم رسيدگي مي‌كرد.

يك روز مردك حقه باز و چاپلوسي پيش آمد و همين كه چشمش به كريم‌خان افتاد شروع به هاي و هاي گريستن كرده و سيلاب اشك از ديدگان فرو ريخت. او طوري گريه مي‌كرد كه هق و هق‌هايش اجازه سخن گفتن به او نمي‌داد.

شاه كه خود را وكيل الرعايا مي‌ناميد دستور داد او را به گوشه‌اي ببرند و آرام كنند و بعد كه آرام شد به حضور بياورند.

مردك حقه باز را بردند و آرام كردند و در فرصت مناسب ديگري به حضور كريم‌خان آوردند.

كريم‌خان قبل از آن كه رسيدگي به كار او را آغاز كند نوازش و دلجويي فراواني از وي به عمل آورد و آنگاه خواسته‌اش را جويا شد.

آن مرد گفت:  من از مادر كور و نابينا متولد شدم و سال‌ها با وضع اسف‌باري زندگي كرده و نعمت بينايي و ديدن اطراف و اكناف خود محروم بودم تا اين كه روزي افتان و خيزان و كورمال خود را روي زمين كشيدم و به سختي به زيارت آرامگاه پدر شما رفته و براي كسب سلامتي خود، متوسل به مرقد مطهر ابوي مرحوم شما شدم.

در آن مزار متبرك آن قدر گريه كردم كه از فرط خستگي ضعف ،‌بيهوش شده، به خواب عميقي فرو رفتم! در عالم خواب و رويا، مردي جليل القدر و نوراني را ديدم كه سراغ من آمد و گفت: ابوالوكيل پدر كريم‌خان هستم. آن گاه دستي به چشمان من كشيد و گفت برخيز كه 
تو را شفا دادم!

جمعه 29 10 1391 2:30 صبح
X