معرفی وبلاگ
این وبلاگ هم اخبار مربوط دانشگاه پیام نور را میگه ، هم داستان و گاه گداری هم مطالب خواندنی دیگه امیدوارم مورد قبولتون واقع بشه *************************** *************************** برای بهتر دیدن هر مطلب بر روی لینک ( ادامه مطلب ) که پایان هر قسمت آمده کلیک کنید *************************** *************************** وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده. *************************** ***************************
دسته
پيوند ها
پايگاه هاي علمي
دانشگاه هاي ايران
ژورنال هاي شيمي
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 556283
تعداد نوشته ها : 827
تعداد نظرات : 236
فریاد ها را همه می شنوند هنر واقعی شنیدن صدای سکوت است - دکتر علی شریعتی
Rss
طراح قالب
محمدرضا عابدي


يك سخنران معروف در مجلسي كه دويست نفر در آن حضور داشتند يك اسكناس هزار توماني را از جيبش بيرون آورد و پرسيد: چه كسي مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرين بالار فت. 

سخنران گفت: بسيار خوب، من اين اسكناس را به يكي از شما خواهم داد ولي قبل از آن مي خواهم كاري بكنم. بعد در برابر نگاه هاي متعجب، اسكناس را مچاله كرد و پرسيد: چه كسي هنوز مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟ و باز هم دست هاي حاضرين بالا رفت. 

اين بار مرد، اسكناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگدمال كرد و با كفش خود آن را روي زمين كشيد. بعد اسكناس را برداشت و پرسيد: خوب، حالا چه كسي حاضر است صاحب اين اسكناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. 

سخنران گفت: دوستان، با اين بلاهايي كه من سر اسكناس در آوردم، از ارزش اسكناس چيزي كم نشد و همه شما خواهان آن هستيد. و ادامه داد: «در زندگي واقعي هم همين طور است. ما در بسياري موارد با تصميماتي كه مي گيريم يا با مشكلاتي كه روبرو مي شويم، خم مي شويم، مچاله مي شويم، خاك آلود مي شويم و احساس مي كنيم كه ديگر پشيزي ارزش نداريم، ولي اين گونه نيست و صرف نظر از اين كه چه بلايي سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيم و هنوز هم براي افرادي كه دوستمان دارند، آدم باارزشي هستيم.»


منبع : 

http://www.bartarinha.ir/

يکشنبه 8 5 1391 11:15 بعد از ظهر

 

روزي جبرئيل و ميكائيل با هم مناظر ميكردند




جبرئيل گفت : مرا عجب ايد كه با اين همه بي حرمتي و جفاكاري خلق خداوند بهشت از بهر چه آفريدند.

ميكائيل چون اين بشنيد گفت : مرا ان عجب مي آيد كه با ان همه فضل و كرم و رحمت كه الله بر بندگان است جهنم از بهر چه افريد ؟

از حضرت عزت و جناب جبروت ندا آمد : از گفت شما هر دو ان دوست تر دارم كه به من , ظن نيكوتري ببرد ان كس كه رحمت را بر غضب برتري دهد.

چهارشنبه 14 4 1391 1:41 صبح



لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد:


مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.

گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام!»

داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»

- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»



چهارشنبه 14 4 1391 1:39 صبح


مادر شوهر


دختري ازدواج كرد و به خانه شوهر رفت ولي هرگز نمي توانست با مادرشوهرش كنار بيايد و هر روز با هم جرو بحث مي كردند.
عاقبت يك روز دختر نزد داروسازي كه دوست صميمي پدرش بود رفت و از او تقاضا كرد تا سمي به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بكشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناكي به او بدهد و مادر شوهرش كشته شود، همه به او شك خواهند برد، پس معجوني به دختر داد و گفت كه هر روز مقداري از آن را در غذاي مادر شوهر بريزد تا سم معجون كم كم در او اثر كند و او را بكشد و توصيه كرد تا در اين مدت با مادر شوهر مدارا كند تا كسي به او شك نكند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداري از آن را در غـذاي مادر شوهـر مي ريخت و با مهرباني به او مي داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا كه يك روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقاي دكتر عزيز، ديگر از مادر شوهرم متنفر نيستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمي خواهد كه بميرد، خواهش مي كنم داروي ديگري به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج كند.
داروساز لبخندي زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجوني كه به تو دادم سم نبود بلكه سم در ذهن خود تو بود كه حالا با عشق به مادر شوهرت از بين رفته است.

سه شنبه 13 4 1391 1:34 صبح
  آيا كلبه شماهم در حال سوختن است؟تنها بازمانده يك كشتي شكسته، توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد. با بيقراري به درگاه خداوند دعا ‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم ‌دوخت تا شايد نشاني از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نيامد.   سرانجام نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه اي كوچك بسازد تا از خود و وسائل اندكش بهتر محافظت نمايد. روزي پس از آنكه از جستجوي غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: خدايا چگونه توانستي با من چنين كني؟  صبح روز بعد، او با صداي يك كشتي كه به جزيره نزديك مي‌شد از خواب بيدار شد، مي‌آمد تا او را نجات دهد.  مرد از نجات دهندگانش پرسيد: چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟ آنها در جواب گفتند: ما علامت دودي را كه فرستادي ديديم!آسان مي‌توان دلسرد شد هنگامي كه بنظر مي‌رسد كارها به خوبي پيش نمي‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست بدهيم زيرا خدا در كار زندگي ماست، حتي در ميان درد و رنج.دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آوريد كه آن شايد علامتي باشد براي فراخواندن رحمت خداوند.براي تمام چيزهاي منفي كه ما بخود مي‌گوييم، خداوند پاسخي مثبت دارد.تو گفتي «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است».تو گفتي «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم».تو گفتي «من نمي‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشيده ام».تو گفتي «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خ
جمعه 2 4 1391 11:57 بعد از ظهر

 

در سالي كه قحطي بيداد كرده بود و مردم همه زانوي غم به بغل گرفته بودند مرد عارفي از كوچه اي مي گذشت غلامي را ديد كه بسيار شادمان و خوشحال است .
به او گفت چه طور در چنين وضعي مي خندي و شادي مي كني ؟
جواب داد كه من غلام اربابي هستم كه چندين گله و رمه دارد و تا وقتي براي او كار مي كنم روزي مرا مي دهد پس چرا غمگين باشم در حالي كه به او اعتماد دارم؟
آن مرد عارف كه از عرفاي بزرگ ايران بود گفت: از خودم شرم كردم كه غلام به اربابي با چند گوسفند توكل كرده و غم به دل راه نمي دهد و من خدايي دارم كه مالك تمام دنياست و نگران روزي خود هستم
.


با تشكر از :

كاوه از ميعادگاه 

دوشنبه 29 3 1391 6:36 بعد از ظهر
  داستان بسيار آموزنده " چرخه زندگي "پيرمردي ضعيف و رنجور تصميم گرفت با پسر و عروس و نوه ي چهارساله اش زندگي كند.دستان پيرمرد ميلرزيد،چشمانش تار شده بودو گام هايش مردد و لرزان بود.اعضاي خانواده هر شب براي خوردن شام دور هم جمع ميشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقريبا برايش مشكل مي ساخت. نخود فرنگي ها از توي قاشقش قل مي خوردند و روي زمين مي ريختند، يا وقتي ليوان را مي گرفت غالبا شير از داخل آن به روي روميزي مي ريخت.پسر و عروسش از آن همه ريخت و پاش كلافه شدند. پسر گفت: ” بايد فكري براي پدربزرگ كرد.به قدر كافي ريختن شير و غذا خوردن پر سر و صدا و ريختن غذا بر روي زمين را تحمل كرده ام.‌” پس زن و شوهر براي پيرمرد، در گوشه اي از اتاق ميز كوچكي قرار دادند.در آنجا پيرمرد به تنهايي غذايش را ميخورد،در حالي كه ساير اعضاي خانواده سر ميز از غذايشان لذت ميبردند و از آنجا كه پيرمرد يكي دو ظرف راشكسته بود حالا در كاسه اي چوبي به او غذا ميدادند. گهگاه آنها چشمشان به پيرمرد مي افتاد و آن وقت متوجه مي شدند هم چنان كه در تنهايي غذايش را مي خورد چشمانش پر از اشك است.اما تنها چيزي كه اين پسر و عروس به زبان مي آوردند تذكرهاي تند و گزنده اي بود كه موقع افتادن چنگال يا ريختن غذا به او ميدادند.اما كودك چهارساله اشان در سكوت شاهد تمام آن رفتارها بود.يك شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازي با تكه هاي چوبي ديد كه روي زمين ريخته بود.با مهرباني از او پرسيد: ” پسرم ، داري چي ميسازي ؟‌” پسرك هم با ملايمت جواب داد : ” يك كاسه چوبي كوچك ،
شنبه 27 3 1391 2:34 صبح
شهري بود كه همه اهالي آن دزد بودند...! شهر دزدهاطنزي از ايتالو كالوينو  شبها پس از صرف شام، هركس دسته كليد بزرگ و فانوس را برميداشت و از خانه بيرون ميزد؛ براي دستبرد زدن به خانه يك همسايه !حوالي سحر با دست پر به خانه برميگشت، به خانه خودش كه آن را هم دزد زده بود !!!به اين ترتيب، همه در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي ميكردند؛ چون هركس از ديگري مي دزديد و او هم متقابلاً از ديگري، تا آنجا كه آخرين نفر از اولي مي دزديد...داد و ستدهاي تجاري و به طور كلي خريد و فروش هم در اين شهر به همين منوال صورت ميگرفت؛ هم از جانب خريدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعي ميكرد حق و حساب بيشتري از اهالي بگيرد و آنها را تيغ بزند و اهالي هم به سهم خود نهايت سعي و كوشش خودشان را ميكردند كه سر دولت را شيره بمالند و نم پس ندهند و چيزي از آن را بالا بكشند؛ به اين ترتيب در اين شهر زندگي به آرامي سپري ميشد. نه كسي خيلي ثروتمند بود و نه كسي خيلي فقير و درمانده...!روزي، چطورش را نميدانيم؛ مرد درستكاري گذرش به شهر افتاد و آنجا را براي اقامت انتخاب كرد و شبها به جاي اينكه با دسته كليد و فانوس دور كوچه ها راه بيفتد براي دزدي، شامش را كه ميخورد، سيگاري دود ميكرد و شروع ميكرد به خواندن رمان...دزدها ميامدند؛ چراغ خانه را روشن ميديدند و راهشان را كج ميكردند و ميرفتند...اوضاع از اين قرار بود تا اينكه اهالي، احساس وظيفه كردند كه به اين تازه وارد توضيح بدهند كه گرچه خودش اهل اين كارها نيست، ولي حق ندارد مزاحم كار ديگران بشود و هرشبي كه در خانه ميماند، معنيش اين بود كه خانواده اي سر بي شام زمين ميگذارد و روزبعدهم چيزي براي خوردن ندارد !!!بدين ترتيب، مرد درستكار در برابر چنين استدلالي چه حرفي برا
چهارشنبه 24 3 1391 7:16 بعد از ظهر
داستان چهار برادر !چهاربرادر خانه شان را به قصد تحصيل ترك كردند و آدم هاي موفقي شدند. چند سال بعد، بعد از ميهماني شامي كه با هم داشتند در مورد هدايايي كه براي مادر پيرشون كه دور از آنها در شهر ديگري زندگي مي كرد ، صحبت ميكردند.اولي گفت : من خانه بزرگي براي مادرم ساختم.دومي گفت : من يك سالن سينماي يكصد هزار دلاري در خانه ساختم.سومي گفت : من ماشين مرسدس با راننده تهيه كردم كه مادرم به سفر بره.چهارمي گفت : همه تون ميدونيد كه مادر چه قدر خواندن كتاب مقدس را دوستداشت و مي دونين كه ديگر هيچ وقت نمي تونه بخونه، چون چشمهايش خوب نميبينه. من راهبي رو ديدم كه به من گفت يه طوطي هست كه مي تونه تمام كتاب مقدس رو از حفظ بخونه. اين طوطي با كمك بيست راهب و در طول دوازده سال اينو ياد گرفته. من تعهد كردم براي اين طوطي به مدت بيست سال، هر سال صدهزار دلار به كليسا بپردازم. مادر فقط بايد اسم فصل ها و آيه ها روبگه و طوطي از حفظ براش مي خونه.برادران ديگر تحت تاثير سخنان برادر چهارم قرار گرفتند. پس از تعطيلات، مادر يادداشت تشكري فرستاد.اون نوشت: ميلتون( اولي ) عزيز، خانه اي كه برايم ساختي خيلي بزرگه... من فقط تويك اتاق زندگي مي كنم ولي مجبورم تمام خانه رو تميز كنم. به هر حال ممنونم.مايك ( دومي ) عزيز، تو براي من يك سينماي گرانقيمت با صداي دالبي ساختي كه گنجايش 50 نفر رو دارد. ولي من همه دوستانمو از دست داده ام، همچنين شنواييم رو از دست دادم و تقريبا ناشنوام. هيچ وقت از آن استفاده نميكنم، ولي از اين كارت ممنون هستم.ماروين ( سومي ) عزيز، من خيلي پيرم كه به سفر بروم. پس هيچ وقت ازمرسدس استفاده نمي كنم. خيلي تند ميره اما فكرت خوب بود ممنون هستم.ملوين ( چهارمي) عزيزترينم، تو تنها پسري هستي كه با فكر ك
دوشنبه 1 3 1391 1:24 صبح
  يك نشنيدن ساده     دختري جوان همراه برادرش نزد حكيمي آمد و از او در مورد مشكلش راهنمايي خواست. دختر جوان گفت: مدتي قبل پسر خاله‌ام به خواستگاري‌ام آمد و با توجه به رابطه فاميلي قرار بر اين شد كه با هم ازدواج كنيم. اما چند روز مانده به ازدواج پسر خاله‌ام شروع به بهانه‌گيري كرد و نشان داد كه به شدت نسبت به من و خانواده‌ام بدبين است و در نهايت از ازدواج سر باز زد و با بدنامي مرا پس زد و ديگر سراغم را نگرفت. الآن نزديك يك ماه است كه از آن روز مي‌گذرد و من كم‌كم با اين ماجرا كنار آمده‌ام. اما مشكل اين جاست كه او هراز چند گاهي پشت سر من و خانواده‌ام بدگويي مي‌كند و ما را تحقير كرده و بعد پي كار خود مي‌رود و من و خانواده‌ام چند روز به خاطر كنايه و حرف‌هاي او دچار ناراحتي و عذاب روحي مي‌شويم. به من و خانواده‌ام بگوييد چه كنم؟ حكيم لبخندي زد و گفت: خيلي ساده به حرف‌هايش توجهي نكنيد و به زندگي خود برسيد. دختر جوان با ناراحتي گفت: اين غيرممكن است! گوشه و كنايه‌هاي او بسيار عذاب‌آور است و او از اين كه مرا ترك كرده احساس قدرت مي‌كند. حكيم شانه‌هايش را بالا انداخت و گفت: خوب بگذاريد احساس قدرت كند و با اين باور زندگي كند كه شما را پست و حقير ساخته است. شما كه نمي‌توانيد روي احساس و باور مردم تأثير بگذاريد اما مي‌توانيد مواظب احساس و باور خود باشيد. خوب اين كار را انجام دهيد. برادر دختر جوان كه تا اين لحظه ساكت بود با خشم گفت: يعني شما مي‌گوييد ما به بدگويي‌هاي او توجهي نكنيم و چنان رفتار كنيم انگار اين حرف‌ها زده نشده است؟ حكيم به بركه آبي كه
شنبه 16 2 1391 5:28 بعد از ظهر
X