معرفی وبلاگ
این وبلاگ هم اخبار مربوط دانشگاه پیام نور را میگه ، هم داستان و گاه گداری هم مطالب خواندنی دیگه امیدوارم مورد قبولتون واقع بشه *************************** *************************** برای بهتر دیدن هر مطلب بر روی لینک ( ادامه مطلب ) که پایان هر قسمت آمده کلیک کنید *************************** *************************** وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده. *************************** ***************************
دسته
پيوند ها
پايگاه هاي علمي
دانشگاه هاي ايران
ژورنال هاي شيمي
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 556262
تعداد نوشته ها : 827
تعداد نظرات : 236
فریاد ها را همه می شنوند هنر واقعی شنیدن صدای سکوت است - دکتر علی شریعتی
Rss
طراح قالب
محمدرضا عابدي
  خداوند پشت پنجره استيك سال براي ديدار با پدربزرگ و مادربزرگم به مزرعه آنها رفتم. يادم مي‏آيد به من تيركماني دادند تا در جنگل با آن بازي كنم. خيلي تمرين كردم، ولي نتوانستم حتي يك تير را به هدف بزنم. كمي دلسرد شده بودم، برگشتم خانه تا نهار بخورم. همين طور كه سلانه سلانه به سمت خانه مي‏آمدم اردك پدربزرگ را ديدم. نمي‌دانم چطور شد، فقط يادم مي‏آيد كه تيركمان را درآوردم. سنگي داخلش گذاشتم و آن را پرتاب كردم. با ناباوري كامل ديدم كه سنگ پرواز‏ كرد و دقيقاً به وسط سر اردك خورد و ... جا به جا او را كشت. از شدت ناراحتي خشكم زد. با اضطراب و پريشاني زيادي اردك مرده را پشت پرچين پنهان كردم، همين كه سرم را بلند كردم ديدم خواهرم "سالي" همه ماجرا را ديده، اما در آن لحظه او هيج چيز نگفت. آن روز گذشت. فردا ظهر بعد از نهار، مادربزرگم گفت: "سالي، امروز شستن ظرف‏ها با تو". اما سالي گفت: مادربزرگ، "جاني" قبلاً به من گفته كه مي‏خواهد در كارهاي آشپزخانه كمك كند. بعد به آرامي در گوش من زمزمه كرد؛ "اردك رو يادت مياد؟" و اين‏طور شد كه من آن روز ظرف‏ها را شستم. روز بعد پدر بزرگ به ما گفت كه هركدام از ما كه دوست داريم مي‏توانيم همراه او به ماهي‏گيري برويم ولي مادر بزرگ گفت؛ اين كه خيلي بد شد، چون سالي بايد در درست‏كردن شام به من كمك كند. سالي فقط لبخندي زد و گفت: اصلاً اشكال ندارد. چون جاني به من گفته كه مي‏خواهد به جاي من كمك كند. او دوباره با پچ پچ گفت: "اردك يادت نره". و اينطور شد كه سالي به ماهي‏گيري رفت و من در خانه ماندم. چند روز به همين منوال گذشت و من يك تنه كارهاي خودم و سالي را انجام مي‏دادم، اما سر انجام نتوانستم بيشتر از
شنبه 16 2 1391 4:4 بعد از ظهر

شاهكاري ديگر از دختري  به نقل از يه دختري ديگه

 


يكي از دوستام با يه پسر خيلي پولدار دوست شده بود و تصميم داشت هر طور شده باهاش عروسي كنه ، تو يه مهموني يه دفعه از دهنش پريد كه 5 ساله دفتر خاطرات داره و همه چيزشو توش مي نويسه ، اين آقا هم گير داد كه دفتر خاطراتتو بده من بخونم!




از فرداي اون روز مژگان و من نشستيم به نوشتنه يه دفتر خاطرات تقلبي واسش ، من وظيفه قديمي جلوه دادنشو داشتم ...، 10 جور خودكار واسش عوض كردم ، پوست پرتقال ماليدم به بعضي برگاش ...، چايي ريختم روش ...



مژي هم تا مي تونست خودشو خوب نشون داد و همش نوشت از تنهايي و من با هيچ پسري دوست نيستمو خيلي پاكم و اصلا دنبال ماديات نيستم و فقط انســــانيت برام مهمه و ...
بعد از يك هفته كار مداوم ما و پيچوندن آقاي دوست پسر ، دفتر خاطراتو بُرد تقديم ايشون كرد ... آقاي دوست پسر در ايكي ثانيه دفتر خاطرات رو بر فرق سر مژي كوبيد و گفت :
منو چي فرض كردي؟
اينكه سالنامه 1390 هست! تو 5 ساله داري تو اين خاطره مي نويسي؟
و اينگونه بود كه مژي هنوز مجرد است...

يکشنبه 10 2 1391 8:6 بعد از ظهر
ماجراي زورگو    همين چند روز پيش، «يوليا واسيلياِونا » پرستار بچه هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلياِونا»! ميدانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نميآوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي روبل به شما بدهم اين طور نيست؟- چهل روبل .-نه من يادداشت كرده ا م، من هميشه به پرستار بچه هايم سي روبل ميدهم. حالا به من توجه كنيد. شما دو ماه براي من كار كرديد .- دو ماه و پنج روز   -دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده ا م. كه ميشود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه ميدانيد يكشنبه ها مواظب «كوليا»نبوديد و براي قدم زدن بيرون ميرفتيد. و سه تعطيلي… «يوليا واسيلياونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چينهاي لباسش بازي ميكرد ولي صدايش درنميآمد .- سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را ميگذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا»بوديد فقط «وانيا »و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه ها باشيد .دوازده و هفت ميشود نوزده.   تفريق كنيد… آن مرخصيها… آهان… چهل ويكروبل، درسته؟چشم چپ«يوليا واسيلياِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه ا ش ميلرزيد. شروع كرد به سرفه كردنهاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت .- و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .فنجان قديمي تر از اين حرفها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حس
جمعه 8 2 1391 10:22 بعد از ظهر
  حوضي كوچك، محله اي قديميدلش‌ مسجدي‌ مي‌خواست. با گنبدي‌ فيروزه‌اي‌ و مناره‌اي‌ نه‌ خيلي‌ بلند... دلش‌ يك‌ حوض‌ كوچك‌ لاجوردي‌ مي‌خواست. و شبستاني‌ كه‌ گوشه‌ گوشه‌اش‌ مهر و تسبيح‌ و چادر نماز است.دلش‌ هواي‌ محله‌اي‌ قديمي‌ را كرده‌ بود...دلش‌ مسجدي‌ مي‌خواست. با گنبدي‌ فيروزه‌اي‌ و مناره‌اي‌ نه‌ خيلي‌ بلند و پيرمردي‌ كه‌ هر صبح‌ و هر ظهر و هر شب‌ بر بالاي‌ آن‌ الله‌اكبر بگويد.دلش‌ يك‌ حوض‌ كوچك‌ لاجوردي‌ مي‌خواست. و شبستاني‌ كه‌ گوشه‌ گوشه‌اش‌ مهر و تسبيح‌ و چادر نماز است.دلش‌ هواي‌ محله‌اي‌ قديمي‌ را كرده‌ بود. با پيرزن‌هايي‌ ساده‌ و مهربان‌ كه‌ منتظر غروب‌اند و بي‌تاب‌ حي‌ علي‌الصلاة.اما محله‌شان‌ مسجد نداشت...فرشته‌ها كه‌ خيال‌ نازك‌ و آرزوي‌ قشنگش‌ را مي‌ديدند، به‌ او گفتند: «حالا كه‌ مسجدي‌ نيست، خودت‌ مسجدي‌ بساز».او خنديد و گفت: چه‌ محال‌ زيبايي، اما من‌ كه‌ چيزي‌ ندارم. نه‌ زميني‌ دارم‌ و نه‌ تواني‌ و نه‌ ساختن‌ بلدم.فرشته‌ها گفتند: اين‌ مسجد از جنسي‌ ديگر است. مصالحش‌ را تو فراهم‌ كن، ما مسجدت‌ را مي‌سازيم.او اما تنها آهي‌
سه شنبه 5 2 1391 11:39 صبح

 

ماجراي آرامش  !


پادشاهي جايزه اي براي هنرمندي گذاشت كه بتواند به بهترين شكل، آرامش را به تصوير بكشد. نقاشان بسياري آثار خود را به قصر پادشاه فرستادند. اين آثارتابلوها و تصاويري بود از جنگل به هنگام غروب، رودهاي آرام، كودكاني كه در خاك مي دويدند، رنگين كمان در آسمان، قطرات شبنم بر گلبرگ و پادشاه تمام تابلوها را بررسي كرد اما فقط  دو اثر را انتخاب كرد. ...

اولي، تصوير درياچه آرامي بود كه كوه هاي عظيم، آسمان آبي را در خود منعكس كرده بود و در جاي جايش مي شد ابرهاي كوچك و سفيد را ديد و اگر دقيق نگاه مي كردند، در گوشه چپ درياچه، خانه كوچكي قرار داشت كه پنجره اش باز بود و دود از دودكش آن بر مي خاست كه نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است   تصوير دوم هم كوه ها را نمايش مي داد. اما كوه ها ناهموار بودند، قله ها تيز و دندانه اي بود آســمان بالاي كوه ها به طور بي رحــمانه اي تاريك  و ابرها آبستــن آذرخــش، تگرگ و باران سيل آسا بوداين تابلو هيچ هماهنگي با تابلوي اولي نداشت اما وقتي همه با دقت به تابلو نگاه كردند، در بريدگي صخره اي شوم، لانه  پرنده اي را ديدند كه در ميان غرش وحشيانه طوفان، جوجه گنجشكي آرام درآن نشسته بود.


پادشاه درباريان را جمع كرد و اعلام داشت كه برنده جايزه بهترين تصوير آرامش، تابلوي دوم است و بعد توضيح داد: 


آرامش آن چيزي نيست كه در مكاني بي سروصدا، بي مشكل و بدون كار سخت يافت شود. آرامش آن چيزي است كه مي گذارد در ميان شرايط سخت بماني و آرام باشي


يکشنبه 3 2 1391 11:6 بعد از ظهر
  ارزش زنده ماندنهنگام حمله ناپلون به روسيه دسته‌اي از سربازان او در مركز شهر كوچكي از آن سرزمين هميشه برف در حال جنگ بودند. ناپلون به طور اتفاقي از سواران خود جدا مي‌افتد و گروهي از قزاقان روسي رد او را مي‌گيرند و در خيابان‌هاي پر پيچ و خم شهر به تعقيب او مي‌پردازند. ناپلون كه جان خود را در خطر مي‌بيند پا به فرار مي‌گذارد و سر انجام در كوچه‌اي سراسيمه وارد يك دكان پوست فروشي مي‌شود. او با مشاهده پوست فروش ملتمسانه و با نفس‌هاي بريده بريده فرياد مي‌زند: كمكم كن جانم را نجات بده كجا مي‌توانم پنهان شوم؟ پوست فروش مي‌گويد: زود باش بيا زير اين پوستين‌ها و سپس روي ناپلون مقداري زيادي پوستين مي‌ريزد. پوست فروش تازه از اين كار فارغ شده بود كه قزاقان روسي شتابان وارد دكان مي‌شوند و فرياد زنان مي‌پرسند: اون كجاست؟ ما ديديم كه اومد تو. قزاقان علي‌رغم اعتراض‌هاي پوست فروش دكان را براي پيدا كردن ناپلون زير و رو مي‌كنند. آنها تل پوستين‌ها را با شمشيرهاي تيز خود سيخ مي‌زنند اما او را نم‌يابند سپس راه خود را مي‌گيرند و مي‌روند. ناپلون پس از مدتي صحيح و سالم از زير پوستين‌ها بيرون مي‌خزد. در همين لحظه محافظان او از راه مي‌رسند. پوست فروش رو به ناپلون كرده و محجوب از او مي‌پرسد: ببخشيد كه همچين سوالي از شخص مهمي چون شما مي‌كنم اما مي‌خواهم بدانم كه اون زير با علم به اينكه لحظه بعد اخرين لحظات زندگيتان است چه احساس داشتيد؟ ناپلون قامتش را راست كرده و در حالي كه سينه‌اش را جلو مي‌داد خشمگين مي‌غرد:تو به چه حقي جرات مي&
يکشنبه 3 2 1391 1:23 صبح
داستاني متفاوت از چوپان دروغگويي ديگريكي بود يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود. چوپاني مهربان بود كه در نزديكي دهي، گوسفندان را به چرا مي برد. مردم ده كه از مهرباني و خوش اخلاقي او خرسند بودند، تصميم گرفتند كه گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نيز از اين كار راضي بودند. براي مدتها اين وضعيت ادامه داشت و كسي شكوه اي نداشت تا اينكه ...>> يك روز چوپان شروع كرد به فرياد: آي گرگ آي گرگ. وقتي مردم خود را به چوپان رساندند دريافتند كه گرگي آمده است و يك گوسفند را خورده است.> آنان چوپان را دلداري دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شكر كه بقيه گله سالم است. اما از آن پس، هر چند روز يك بار چوپان فرياد ميزد: "گرگ. گرگ. آي مردم، گرگ". وقتي مردم ده، سرآسيمه خود را به چوپان مي رساندند مي ديدند كمي دير شده و دوباره گرگ، گوسفندي را خورده است. اين وضعيت مدتها ادامه داشت و هميشه مردم دير مي رسيدند و گرگ، گوسفندي را خورده بود!پس مردم ده تصميم گرفتند پولهاي خود را روي هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشي ترين ها و قوي ترين سگ ها را ... چوپان نيز به آنها اطمينان داد كه با خريد اين سگها، ديگر هيچگاه، گوسفندي خورده نخواهد شد. اما پس از خريد سگ ها، هنوز مدت زيادي نگذشته بود كه دوباره، صداي فرياد "آي گرگ، آي گرگ" چوپان به گوش رسيد. مردم دويدند و خود را به گله رساندند و ديدند دوباره گوسفندي خورده شده است. ناگهان يكي از مردم، كه از ديگران باهوش تر بود، به بقيه گفت: ببينيد، ببينيد. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهاي گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراكنده است !!! مردم كه تازه متوجه شده بود
سه شنبه 29 1 1391 1:51 صبح
  آيا افراد خوب در شرايط بد،خوب مي‌مانند؟در سال ١٩٧١، فيليپ زيمباردو روان‌شناس دانشگاه استنفورد و همكارانش تصميم گرفتند تا با انجام يك آزمايش به مطالعه تاثير زنداني شدن يا زندانبان شدن بپردازند. زيمباردو كه قبلاً همكلاسي استنلي ميلگرام (كه به خاطر آزمايش فرمانبرداري بسيار معروف است) بود علاقه‌مند بود كه پژوهش‌هاي ميلگرام را توسعه دهد. او مي‌خواست تاثير متغيرهاي موقعيتي بر روي رفتار انسان را مورد بررسي بيشتري قرار دهد. پرسشي كه براي پژوهشگران مطرح بود اين بود كه شركت‌كنندگان در اين آزمايش هنگامي كه در محيط شبيه‌سازي شده زندان قرار مي‌گيرند واكنش‌شان چه خواهد بود. به عبارت ديگر، آن‌گونه كه خود زيمباردو در مصاحبه‌اي توضيح داد: "فرض كنيد شركت‌كنندگان همه از نظر رواني و جسمي سالم هستند و مي‌دانند كه بايد مدتي را در يك محيط شبيه زندان بگذرانند و در اين مدّت از برخي حقوق مدني خود محروم خواهند شد. آيا اين افراد (خوب) هنگامي كه در آن محيط (بد) قرار گيرند همچنان خوب باقي خواهند ماند؟"   شركت كنندگان در آزمايش پژوهشگران در زيرزمين دانشكده روان‌شناسي دانشگاه استنفورد يك زندان ساختگي درست كردند و سپس ٢٤ نفر از دانشجويان دوره كارشناسي را براي ايفاي نقش زنداني‌ها و زندانبان‌ها انتخاب كردند. آنها از بين ٧٠ دانشجوي دواطلب انتخاب شده بودند و داراي هيچ سابقه مجرمانه و نيز مشكل عمده پزشكي نبودند. آنها پذيرفته بودند كه براي يك تا دو هفته در اين آزمايش مشاركت كنند و در ازاي آن روزي ١٥ دلار دريافت كنند.   وضعيت زندان و قاعده بازي زنداني كه ساخته شده بود داراي سه سلول ( ٣ x ٢ ( متري
سه شنبه 29 1 1391 1:41 صبح
  يك شب با زني ديگرارزشمندترين وقايع زندگي معمولا ديده نمي‌شوند و يا لمس نمي‌گردند، بلكه در دل حس مي‌شوند. لطفا به اين ماجرا كه دوستم برايم روايت كرد توجه كنيد: او مي‌گفت كه پس از سال‌ها زندگي مشترك، همسرم از من خواست كه با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت كه مرا دوست دارد، ولي مطمئن است كه اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد. زن ديگري كه همسرم از من مي‌خواست كه با او بيرون بروم مادرم بود كه 19 سال پيش بيوه شده بود ولي مشغله‌هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود كه من فقط در موارد اتفاقي و نامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد كه مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود كه يك تماس تلفني شبانه و يا يك دعوت غيرمنتظره را نشانه يك خبر بد مي‌دانست. به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود كه اگر ما امشب را با هم باشيم. او پس از كمي تامل گفت كه او نيز از اين ايده لذت خواهد برد. آن جمعه پس از كار وقتي براي بردنش مي‌رفتم كمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم كه او هم كمي عصبي بود. كتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع كرده بود و لباسي را پوشيده بود كه در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره‌اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت كه به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون مي‌روم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته‌اند. ما به رستوراني رفتيم كه هر چند لوكس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود كه گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اين كه نشستيم به خواندن منوي رستوران
شنبه 26 1 1391 11:42 بعد از ظهر

 

ماجراي چكمه ها و مربي !


خانم جواني كه در كودكستان براي بچه هاي 4 ساله كار ميكرد ميخواست چكمه هاي
يه بچه اي رو پاش كنه ولي چكمه ها به پاي بچه نميرفت بعد از كلي فشار...و خم و راست شدن،
بچه رو بغل ميكنه و ميذاره روي ميز، بعد روي زمين بلاخره باهزار جابجايي و فشار چكمه ها
رو پاي بچه ميكنه و يه نفس راحت ميكشه كه ...
هنوز آخيش گفتن تموم نشده كه بچه ميگه اين چكمه ها لنگه به لنگه است .


خانم ناچار با هزار بار فشار و اينور و اونور شدن و مواظب باشه كه بچه نيفته هرچه تونست كشيد
تا بلاخره بوتهاي تنگ رو يكي يكي از پاي بچه درآورد .
گفت اي بابا و باز با همان زحمت زياد پوتين ها رو اين بار دقيق و درست پاي بچه كرد كه لنگه به لنگه نباشه ولي با چه زحمتي كه بوت ها به پاي بچه نميرفتن و با فشار زياد بلاخره موفق شد كه بوت ها رو پاي اين كوچولو بكنه
كه بچه ميگه اين بوتها مال من نيست.


خانم جوان با يه بازدم طولاني و كله تكان دادن كه انگار يك مصيبتي گريبانگيرش شده. با خستگي تمام نگاهي به بچه انداخت و گفت آخه چي بهت بگم. دوباره با زحمت بيشتر اين بوت هاي بسيار تنگ رو در آورد.


وقتي تمام شد پرسيد خب حالا بوت هاي تو كدومه؟ بچه گفت همين ها بوت هاي برادرمه ولي مامانم گفت اشكالي نداره ميتونم پام كنم....
مربي كه ديگه خون خونشو ميخورد سعي كرد خونسردي خودش رو حفظ كنه و دوباره اين بوتهايي رو كه به پاي اين بچه نميرفت به پاي اون كرد يك آه طولاني كشيد وبعد گفت
خب حالا دستكشهات كجان؟
توي جيبت كه نيستن. بچه گفت توي بوتهام بودن ديگه!!!!!


شنبه 26 1 1391 5:7 بعد از ظهر
X