معرفی وبلاگ
این وبلاگ هم اخبار مربوط دانشگاه پیام نور را میگه ، هم داستان و گاه گداری هم مطالب خواندنی دیگه امیدوارم مورد قبولتون واقع بشه *************************** *************************** برای بهتر دیدن هر مطلب بر روی لینک ( ادامه مطلب ) که پایان هر قسمت آمده کلیک کنید *************************** *************************** وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده. *************************** ***************************
دسته
پيوند ها
پايگاه هاي علمي
دانشگاه هاي ايران
ژورنال هاي شيمي
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 556378
تعداد نوشته ها : 827
تعداد نظرات : 236
فریاد ها را همه می شنوند هنر واقعی شنیدن صدای سکوت است - دکتر علی شریعتی
Rss
طراح قالب
محمدرضا عابدي

 

كودكي به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه مي خوام. بابي پسر خيلي شري بود. هميشه اذيت مي كرد. مامانش بهش گفت آيا حقته كه اين دوچرخه رو برات بگيريم واسه تولدت؟

بابي گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و يه نامه براي خدا بنويس و ازش بخواه به خاطر كاراي خوبي كه انجام دادي بهت يه دوچرخه بده .
 
نامه شماره يك
سلام خداي عزيز
اسم من بابي هست. من يك پسر خيلي خوبي بودم و حالا ازت مي خوام كه يه دوچرخه بهم بدي. 
دوستار تو
بابي
 
بابي كمي فكر كرد و ديد كه اين نامه چون دروغه كارساز نيست و دوچرخه اي گيرش نمي ياد. برا همين نامه رو پاره كرد.
 
نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابيه و من هميشه سعي كردم كه پسر خوبي باشم. لطفاً واسه تولدم يه دوچرخه بهم بده.
 
بابي
 
اما بابي يه كمي فكر كرد و ديد كه اين نامه هم جواب نمي ده واسه همين پارش كرد.
 
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابي هست. درسته كه من بچه خوبي نبودم ولي اگه واسه تولدم يه دوچرخه بهم بدي قول مي دم كه بچه خوبي باشم.
بابي
 
بابي كمي فكر كرد و با خودش گفت كه شايد اين نامه هم جواب نده. واسه همين پارش كرد. تو فكر فرو رفت . رفت به مامانش گفت كه مي خوام برم كليسا. مامانش ديد كه كلكش كار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولي قبل از شام خونه باش.
بابي رفت كليسا. يكمي نشست وقتي ديد هيچ كسي اونجا نيست، پريد و مجسمه مادر مقدس رو كش رفت ( دزديد ) و از كليسا فرار كرد.
بعدش مستقيم رفت تو اتاقش و نامه جديدش رو نوشت.
 
نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پيش منه. اگه مي خواييش واسه تولدم يه دوچرخه بهم بده
 .
بابي
شنبه 21 8 1390 2:24 بعد از ظهر

 

كالين ويلسون در شانزده سالگي

 

كالين ويلسون (Colin Wilson) كه امروز نويسنده مشهوري است، وسوسه خودكشي را كه در شانزده سالگي به او دست داده بود، چنين توصيف مي‌كند:

وارد آزمايشگاه شيمي مدرسه شدم و شيشه زهر را برداشتم، زهر را در ليوان پيش رويم خالي كردم، غرق تماشايش شدم، رنگش را نگاه كردم، و مزه‌ي احتمالي‌اش را در ذهن‌ام تصور كردم.

سپس اسيد را به بيني‌ام نزديك كردم، و بويش به مشامم خورد، در اين لحظه، ناگهان جرقه‌اي از اينده در ذهنم درخشيد و توانستم سوزش ان را در گلويم احساس كنم و سوراخ ايجاد شده در درون معده‌ام را ببينم.

احساس آسيب آن زهر آنچنان حقيقي بود كه گويي به‌راستي آن را نوشيده بودم. سپس مطمئن شدم كه هنوز اين‌كار را نكرده‌ام.

در طول چند لحظه‌اي كه آااان ليوان را در دست گرفته بودم و امكان مرگ را مزه مزه مي‌كردم، با خودم فكر كردم: اگر شجاعت كشتن خودم را دارم، پس شجاعت ادامه دادن زندگي‌ام را هم دارم.

شنبه 21 8 1390 2:1 بعد از ظهر
 سال ها دو برادر با هم در مزرعه اي كه از پدرشان به ارث رسيده بود، زندگي مي كردند. يك روز به خاطر يك سوء تفاهم كوچك، با هم جرو بحث كردند. پس از چند هفته سكوت، اختلاف آنها زياد شد و از هم جدا شدند. يك روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز كرد، مرد نجـاري را ديد. نجـار گفت:«من چند روزي است كه دنبال كار مي گردم، فكركردم شايد شما كمي خرده كاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امكان دارد كه كمكتان كنم؟» برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من يك مقدار كار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه كن، آن همسايه در حقيقت برادر كوچك تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام كرد تا وسط مزرعه را كندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين كار را بخاطر كينه اي كه از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره كرد و گفت:« در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بكشي تا ديگر او را نبينم.» نجار پذيرفت و شروع كرد به اندازه گيري و اره كردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من براي خريد به شهر مي روم، اگر وسيله اي نياز داري برايت بخرم.» نجار در حالي كه به شدت مشغول كار بود، جواب داد:«نه، چيزي لازم ندارم.» هنگام غروب وقتي كشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در كارنبود. نجار به جاي حصار يك پل روي نهر ساخته بود. كشاورز با عصبانيت رو به نجار كرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟» در همين لحظه برادر كوچك تر از راه رسيد و با ديدن پل فكركرد كه برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور كرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و
پنج شنبه 12 8 1390 3:50 بعد از ظهر
سال‌ها پيش مدتي را در جايي بيابان گونه بسر بردم. عزيزي چهار ديواري خود را در آن بيابان در اختيار من قرار داد. يك محوطه بزرگ با يك سر پناه و يك سگ. سگ پير و قوي هيكلي كه براي بودن در آن محيط خلوت و نا امن دوست مناسبي به نظر مي‌رسيد. ما مدتي با هم بودم و من بخشي از غذاي خود را با او سهيم مي‌شدم و او مرا از دزدان شب محافظت مي‌كرد؛ تا روزي كه آن سگ بيمار شد. به دليل نامعلومي بدن او زخم بزرگي برداشت و هر روز عود كرد تا كرم برداشت. دامپزشك، درمان او را بي اثر دانست و گفت كه نگه داري او بسيار خطرناك است و بايد كشته شود. صاحب سگ نتوانست اين كار بكند. از من خواست كه او را از ملك بيرون كنم تا خود در بيابان بميرد. من او را بيرون كردم. ابتدا مقاومت مي‌كرد ولي وقتي ديد مصر هستم رفت و هيچ نشاني از خود باقي نگذاشت. هرگز او را نديدم. تا اين كه روزي برگشت از سوراخي مخفي وارد شده بود، اين راه اختصاصي او بود. بدون آن زخم وحشتناك. او زنده مانده بود و برخلاف همه قواعد علمي هيچ اثري از آن زخم باقي نمانده بود. نمي‌دانم چكار كرده بود و يا غذا از كجا تهيه كرده بود اما فهميده بود كه چرا بايد آنجارا ترك مي‌كرده و اكنون كه ديگر بيمار و خطرناك نبود بازگشته بود. در آن نزديكي چهارديواري ديگري بود كه نگهباني داشت و چند روز بعد از بازگشت سگ آن نگهبان را ملاقات كردم و او چيزي به من گفت كه تا عمق وجودم را لرزاند. او گفت كه سگ در آن اوقاتي كه بيرون شده بود هر شب مي‌آمده پشت در و تا صبح نگهباني مي‌داده و صبح پيش از اين كه كسي متوجه حضورش بشود از آنجا مي‌رفته. هر شب ... هر شب و هر شب ... من نتوانستم از سكوت آن بيابان چيزي بياموزم اما عشق و قدرشناسي آن سگ و بيكران
سه شنبه 10 8 1390 7:22 بعد از ظهر
نشريه فوربس در تازه‌ترين فهرست خود پردرآمدترين نويسندگان دنيا را براساس درآمد آنها در سال گذشته رتبه‌بندي كرده است. جيمز پترسن نويسنده رمان‌هاي تريلر با ٨٤ ميليون دلار، پردرآمدترين نويسنده دنياست. دانيل استيل، نويسنده رمان‌هاي احساسي پرفروش با درآمد ٣٥ ميليون دلار در فاصله ماه مه ٢٠١٠ تا آوريل ٢٠١١ در رتبه دوم اين فهرست قرار دارد. نشريه فوربس براي رسيدن به درآمد نويسندگان، ميزان فروش كتاب‌هاي نويسندگان را با اطلاعاتي كه از كارگزاران ادبي، مديران و ناشران گرفته بود تركيب كرد. در فهرست ١٠ نويسنده پردرآمد، "جي .كي. رولينگ" نويسنده مجموعه كتاب‌هاي "هري پاتر" هيچ جايگاهي نداشت. پترسن كه نويسنده بسيار پركاري است و اغلب با همكاري فردي ديگر آثار خود را مي‌نويسد، سال گذشته ١٠ كتاب منتشر كرد. اين ١٠ كتاب بخشي از قرارداد او با انتشارات هَچت براي نوشتن ١٧ جلد كتاب است، قراردادي كه ارزش آن ١٥٠ ميليون دلار تخمين زده شده است. اين نويسنده ٦٤ ساله هم كتاب‌هاي ويژه نوجوانان مي‌نويسد و هم رمان‌هاي جنايي و اسرارآميز و البته كتاب‌هايي ويژه نشر الكترونيك. شخصيت اصلي رمان‌هاي جنايي پترسن كاراگاهي به نام الكس كراس است. اخيرا فيلمي با حضور اين شخصيت ساخته شده كه تايلر پري در آن بازي مي‌كند. اين فيلم كه سال آينده روي پرده مي‌رود "من، الكس كراس" نام دارد. پيش از اين دو فيلم "بچه‌ها را ببوس" (١٩٩٧) و "عنكبوت آمد" (٢٠٠١) با محوريت شخصيت كراس ساخته شده بودند كه در آنها مورگان فريمن نقش اصلي را بازي ‌كرد. استفن كينگ سلطان ادبيات وحشت با درآمد ٢٨ ميليون دلار در رتبه سوم است. جنت ايوانوويچ كه متخصص نوشتن رمان‌هاي اسرارآميز
سه شنبه 10 8 1390 7:15 بعد از ظهر

روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك اكواريوم ساخت و با قراردادن يك ديوار شيشه اى در وسط اكواريوم آن را به دو بخش تقسيم كرد.در يك بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى كوچكى كه غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..ماهى كوچك، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى داد.او براى شكار ماهى كوچك، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر باربا ديوار نامريي كه وجود داشت برخورد مى كرد، همان ديوار شيشه اى كه او را از غذاى مورد علاقه اش جدا مى كرد…پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى كوچك دست برداشت. او باور كرده بود كه رفتن به آن سوى آكواريوم و شكار ماهى كوچك، امرى محال و غير ممكن است!در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آكواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت.. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى كوچك حمله نكرد و به آن سوي آكواريوم نيز نرفت!مي دانيد چرا ؟ديوار شيشه اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود كه از ديوار واقعى سخت تر و بلندتر مى نمود و آن ديوار، ديواربلند باور خود بود ! باوري از جنس محدوديت ! باوري به وجود ديواري بلند وغير قابل عبور ! باوري از ناتواني خويش …

سه شنبه 3 8 1390 1:18 بعد از ظهر


گنجشك با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم كه دردهايش را در خود نگاه ميدارد…..
و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست.
گنجشك گفت : لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم كجاي دنيا را گرفت ه بود؟ و سنگيني بغضي راه كلامش بست.
سكوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آن گاه تو از كمين مار پر گشودي.
گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي! اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت …
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد …

سه شنبه 3 8 1390 1:3 بعد از ظهر

ملا نصرالدين هميشه اشتباه مي‌كرد  

ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند.

دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره.

اما ملا نصرالدين هميشه سكه ي نقره را انتخاب مي‌كرد.

اين داستان در تمام منطقه پخش شد.

هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه ي نقره را انتخاب مي‌كرد.

تا اين كه مرد مهرباني از راه رسيد و از اين كه ملا نصرالدين را آن طور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد.

در گوشه ي ميدان به سراغش رفت و گفت:

هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه ي طلا را بردار.

اين طوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند.

ملا نصرالدين پاسخ داد:

ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه ي طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم.

شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام

شنبه 16 7 1390 9:17 صبح

  

روزي دختر كوچولويي از مادرش پرسيد: مامان؟ نژاد انسان ها از كجا اومد؟
مادر جواب داد: خداوند آدم و حوا را خلق كرد. اون ها بچه دار شدند و اين جوري نژاد انسان ها به وجود اومد
دو روز بعد دخترك همين سوال رو از پدرش پرسيد.
پدرش پاسخ داد: خيلي سال پيش ميمون ها تكامل يافتند و نژاد انسان ها پديد اومد
دختر كوچولو كه گيج شده بود نزد مادرش رفت و گفت: مامان؟ تو گفتي خدا انسان ها رو آفريد ولي بابا ميگه انسان ها تكامل يافته ي ميمون ها هستند...من كه نمي فهمم!
مادرش گفت: عزيز دلم خيلي ساده است. من بهت در مورد خانواده ي خودم گفتم و بابات در مورد خانواده ي خودش

چهارشنبه 13 7 1390 7:32 بعد از ظهر


چند سال پيش، در يك روز گرم تابستان، پسر كوچكي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش مي‌كرد و از شادي كودكش لذت مي‌برد. مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي پسرش شنا مي‌كرد. مادر وحشتزده به سمت درياچه دويد و با فريادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود.
تمساح با يك چرخش پاهاي كودك را گرفت تا زير آب بكشد، مادر از راه رسيد و از روي اسكله بازوي پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت مي‌كشيد ولي عشق مادر آنقدر زياد بود كه نمي گذاشت پسر در كام تمساح رها شود.كشاورزي كه در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را فراري داد.
پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي پيدا كند. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود.
خبرنگاري كه با كودك مصاحبه مي‌كرد از او خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهدپسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتي زخمها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: «اين زخم‌ها را دوست دارم، اينها خراش‌هاي عشق مادرم هستند».
*گاهي مثل يك كودكِ قدرشناس، خراش‌هاي عشق خداوند را به خودت نشان بده. خواهي ديد چقدر دوست داشتني هستند

چهارشنبه 13 7 1390 7:24 بعد از ظهر
X