معرفی وبلاگ
این وبلاگ هم اخبار مربوط دانشگاه پیام نور را میگه ، هم داستان و گاه گداری هم مطالب خواندنی دیگه امیدوارم مورد قبولتون واقع بشه *************************** *************************** برای بهتر دیدن هر مطلب بر روی لینک ( ادامه مطلب ) که پایان هر قسمت آمده کلیک کنید *************************** *************************** وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده. *************************** ***************************
دسته
پيوند ها
پايگاه هاي علمي
دانشگاه هاي ايران
ژورنال هاي شيمي
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 556353
تعداد نوشته ها : 827
تعداد نظرات : 236
فریاد ها را همه می شنوند هنر واقعی شنیدن صدای سکوت است - دکتر علی شریعتی
Rss
طراح قالب
محمدرضا عابدي

اين داستان واقعي است

رالستون يك مهندس مكانيك آمريكايي است، او كه عاشق كوهنوري است، كارش را به عشق كوهنوري رها كرده بود و قصد داشت به قلل مرتفع صعود كند. در يكي از همين كوهنوردي‌ها در سال ۲۰۰۲، تخته‌سنگي روي دست راست او افتاد. ۵ روز تمام او تلاش كرد كه تخته‌سنگ را جابجا كند، اما موفق نشد. گرسنگي و تشنگي توان را از او گرفت و سرانجام او تصميم گرفت با چاقويي، دستش را قطع كند.

او چاقوي كندي در اختيار داشت و با زجر بسيار بافت نرم دستش را بريد، كار قطع كردن تاندون‌ها دشوارتر بود و او مجبور شد با آنها را پاره كند. اما قطع كردن دست، هم پايان كار نبود، او با وسيله نقليه‌اش ۸ مايل فاصله داشت و مجبور بود با خونريزي و درد ۸ مايل را هم راه برود. سرانجام او به كوهنوردان ديگري برخورد كه نجاتش دادند.

اما اين واقعه تلخ، باعث نشد او دست از كوهنوردي بردارد، او با استفاده از يك دست مصنوعي همچنان كوهنوردي مي‌كند و از آن لذت مي‌برد.

او كتابي هم در مورد اين حادثه و بازگشتش به كوهنرودي با عنوان Between a Rock and a Hard Place نوشته است. او قصد دارد سال ۲۰۱۰ به كوه اورست صعود كند. هدف او از اين صعود، آگاهي دادن به مردمان زمين در مورد خطرات تغيير آب و هوا است.


از اين حادثه فيلمي در سال 2011 به نام 127 ساعت ساخته شد.

چهارشنبه 13 7 1390 12:1 صبح

 

داستان واقعي است

اين پسر كه  دو هفته قبل   از حادثه از  دانشگاه  Wisconsin-Madison   فارغ التحصيل در رشته MBA  شده بود ،  براي ديدن خانواده اش به خانه مي آيد.  بعد از صرف ناهار با پدر  به اتاقش مي رود تا قبل از آمدن مادرش  به خانه  و ديدن او، كمي استراحت كند.  اما  مدتي بعد همسايه ها با ديدن آتش به 911 زنگ مي زنند. متاسفانه پسر خانواده در اين حادثه جان خود را از دست مي دهد .

 وقتي پليس علت  حادثه را جستجو مي كند متوجه مي شود كه او از  laptop    در تخت  موقع استراحت استفاده مي كرده است.
استفاده از لپ تاپ در تخت بدليل  اينكه  فن  دستگاه  بسيار گرم  مي شود و قابليت خنك كردن سيستم را  نخواهد داشت گاز مونواكسيد كربن توليد مي كند كه كشنده و بي بو است  و موجب خفگي  مي شود. همچنين دستگاه آتش مي گيرد  و خانه مي سوزد.
تحقيقات نشان داد اين پسر ابتدا از خفگي  فوت نموده و سپس آتش سوزي رخ داده است.
لطفا مراقب باشيد  و هيچگاه در تخت و جايي كه پتو  و ملافه يا  شرايطي مشابه وجود دارند كه موجب گرم شدن  لپ تاپ مي شود، از اين دستگاه استفاده نكنيد.
چهارشنبه 13 7 1390 11:4 صبح

 

زاهدي گويد: جواب چهار نفر مرا سخت تكان داد.

اول؛ مرد فاسدي از كنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع كردم تا به او نخورد. او گفت: اي شيخ خدا مي‌داند كه فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم؛ مستي ديدم كه افتان و خيزان راه مي‌رفت. به او گفتم قدم ثابت بردار تا نيفتي. گفت: تو با اين همه ادعا قدم ثابت كرده‌اي؟

سوم؛ كودكي ديدم كه چراغي در دست داشت. گفتم: اين روشنايي را از كجا آورده‌اي؟ كودك چراغ را فوت كرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو كه شيخ شهري بگو كه اين روشنايي كجا رفت؟

چهارم؛ زني بسيار زيبا كه در حال خشم از شوهرش شكايت مي‌كرد. گفتم: اول رويت را بپوشان بعد با من حرف بزن. گفت: من كه غرق خواهش دنيا هستم چنان از خود بيخود شده‌ام كه از خود خبرم نيست تو چگونه غرق محبت خالقي كه از نگاهي بيم داري؟

دوشنبه 11 7 1390 12:30 صبح

يك روز ملا نصر الدين براي تعمير بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختماني را بر پشت الاغ بگذارد و به بالاي پشت بام ببرد. الاغ هم به سختي از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختماني را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پايين هدايت كرد.
ملا نمي دانست كه خر از پله بالا مي رود، ولي به هيچ وجه از پله پايين نمي آيد. هر كاري كرد الاغ از پله پايين نيآمد. ملا الاغ را رها كرد و به خانه آمد كه استراحت كند. در همين موقع ديد الاغ دارد روي پشت بام بالا و پايين مي پرد. وقتي كه دوباره به پشت بام رفت، مي خواست الاغ را آرام كند كه ديد الاغ به هيچ وجه آرام نمي شود. برگشت.
بعد از مدتي متوجه شد كه سقف اتاق خراب شده و پاهاي الاغ از سقف چوبي آويزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمين افتاد و مرد!
ملا نصر الدين با خود گفت لعنت بر من كه نمي دانستم اگر خر به جايگاه رفيع و بالايي برسد هم آنجا را خراب مي كند و هم خودش را از بين مي برد. 

دوشنبه 11 7 1390 12:25 صبح

 

زاهد و درويشي كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد. وقتي آن دو نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. درويش بي درنگ دخترك رابرداشت و از رودخانه گذراند.
دخترك رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام زاهد كه ساعت ها سكوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت:
«دوست عزيز! ما نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با جنس لطيف برخلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.»
درويش با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد: « من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني.»

دوشنبه 11 7 1390 12:23 صبح
  دوستي به نام "مونتي رابرتز" دارم، كه صاحب يك مرتع پرورش اسب در سان سيدرو است. بار آخري كه آنجا بودم پس از معرفي كردن من به مهمانان گفت: "بگذاريد بهتان بگويم چرا به جك اجازه مي‌دهم از خانه‌ام استفاده كند. داستانش به مرد جواني بر مي‌گردد. او پسريك مربي اسب بود كه از اصطبلي به اصطبل ديگر و از مزرعه‌اي به مزرعه ديگر مي‌رفت و اسب پرورش مي‌داد. به همين خاطر تحصيلات دبيرستاني پسر مدام با وقفه مواجه ميشد. يك روز در مدرسه از پسر خواستند در مورد اين كه دوست دارد در آينده چه كاره شود بنويسد. آن شب او اهداف زندگي‌اش و اين كه مي‌خواهد صاحب يك مرتع پرورش اسب شود را در هفت صفحه شرح داد. او روياهايش را با جزييات بسيار دقيقي توضيح داد و حتي نقشه‌اي از يك مرتع ٥٠ هكتاري كشيد و جاي تمام ساختمان‌ها، اصطبل‌ها و زمين‌هاي تمرين را روي آن مشخص كرد. سپس نقشه دقيقي از يك خانه ١٠٠٠ متري كشيد كه در همان مرتع واقع ميشد. او با جان و دل روي اين پروژه كار كرد و روز بعد آن را به معلمش تحويل داد. دو روز بعد وقتي برگه‌هايش را تحويل گرفت روي صفحه اول نوشته شده بود: "بسيار بد. بعد از كلاس بيا با هم صحبت كنيم." پسر رويايي داستان ما پس از كلاس سراغ معلم رفت و از او پرسيد: "براي چه روي برگه‌ام نوشته بوديد بسيار بد؟" معلم گفت: "چون رويايي دست نيافتني از پسركي جوان بود. تو پولي نداري. از خانواده‌اي سرگردان و بي‌خانمان هستي و هيچ پشت و پناهي هم نداري. تملك مرتع پرورش اسب پول زيادي مي‌خواهد. بايد پول زيادي بابت خريد زمين پرداخت كني و براي خريد اسب‌هاي اصيل كه بتواني از زاد و ولد آنها اسب پرورش بدهي هم به پول نياز داري ضمن ا
دوشنبه 11 7 1390 12:19 صبح
 راز موفقيت ...*مرد جواني از سقراط پرسيد راز موفّقيت چيست. سقراط به او گفت، "فردا به كنارنهر آب بيا تا راز موفّقيت را به تو بگويم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به كنار رود رفت..سقراط از او خواست كه به سوي رودخانه او را همراهي كند. جوان با او به راهافتاد. به لبهء رود رسيدند و به آب زدند و آنقدر پيش رفتند تا آب به زير چانهء آنها رسيد.ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زير آب فرو برد. جوان نوميدانه تلاش كرد خود را رها كند، امّا سقراط آنقدر قوي بود كه او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زيرآب ماند كه رنگش به كبودي گراييد و بالاخره توانست خود را خلاصي بخشد.همين كه به روي آب آمد، اوّل كاري كه كرد آن بود كه نفسي بس عميق كشيد و هوا رابه اعماق ريه فرو فرستاد. سقراط از او پرسيد، "زير آب كه بودي، چه چيز را بيشاز همه مشتاق بودي؟" گفت، "هوا."سقراط گفت، "هر زمان كه به همين ميزان كه اشتياق هوا را داشتي موفقيت را مشتاقبودي، تلاش خواهي كرد كه آن را به دست بياوري؛ راز ديگر ندارد."*     راز خوشبختي ... روزي يك زوج،بيست و پنجمين سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اينكه در طول 25 سال حتي كوچكترين اختلافي با هم نداشتند. تو اين مراسم سردبيرهاي روزنامه هاي محلي هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون(راز خوشبختي شون رو) بفهمند.سردبير ميگه:آقا واقعا باور كردني نيست؟ يه همچين چيزي چطور ممكنه؟شوهره روزاي ماه عسل رو بياد مياره و ميگه:بعد از ازدواج براي ماه عسل به شميلا رفتيم،اونجا براي اسب سواري هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب كرديم.اسبي كه من انتخاب كرده بودم خيلي خوب بود ولي اسب همسرم به نظر يه كم سركش بود.سر راهمون 
يکشنبه 10 7 1390 8:8 بعد از ظهر

 

جودي! كاملا با تو موافق هستم كه عده اي از مردم هرگز زندگي نمي كنند و زندگي را يك مسابقه دو مي دانند و مي خواهند هرچه زودتر به هدفي كه درافق دوردست است دست يابند و متوجه نمي شوند كه آن قدرخسته شده اند كه شايد نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پايان خط مي بينند. درحالي كه نه به مسير توجه داشته اند و نه لذتي از آن برده اند. دير يا زود آدم پير و خسته مي شود درحالي كه از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت ديگر رسيدن به آرزوها و اهداف هم برايش بي تفاوت مي شود و فقط او مي ماند و يك

آن وقت ديگر رسيدن به آرزوها و اهداف هم برايش بي تفاوت مي شود و فقط او مي ماند و يك خستگي بي لذت و فرصت وزماني كه ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ... جودي عزيزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشي كه از ديگران داريم آنها را دوست داريم و به آنها وابسته مي شويم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصي بيشتر باشد علاقه و وابستگي ما بيشتر مي شود. پس هركسي را بيشتر دوست داريم و مي خواهيم كه بيشتر دوستمان بدارد بايد برايش خاطرات خوش زيادي بسازيم تا بتوانيم دردلش ثبت شويم.
 

دوستدارتو : بابالنگ دراز

يکشنبه 10 7 1390 7:48 بعد از ظهر

 

پدربزرگ خيلي پير شده بود.پاهايش ديگر قدرت راه رفتن نداشت؛ چشمهايش ديگر جايي را نمي ديد، گوشهايش نمي شنيد،حتي دنداني هم براي غذا خوردن نداشت. پسر و عروسش تصميم گرفتند ديگر او را سر ميز ننشانند، بلكه كنار بخاري به او غذا بدهند.

روزي آنها غذاي پيرمرد را در فنجاني ريختند و برايش بردند. پيرمرد فنجان را به طرف خودش كشيد. اما از دستش افتاد و شكست. عروسش عصباني شد و گفت از اين به بعد غذاي او را در تشت مي ريزد و به او مي دهد. پيرمرد آهي كشيد اما چيزي نگفت.

يك روز پدر و مادر در خانه نشسته بودند كه ديدند پسرشان روي زمين نشسته و كاري انجام مي دهد. پدر پرسيد:«ميشا تو داري چيكار مي كني؟» ميشا گفت: «دارم تمرين مي كنم مي خوام وقتي شما ها پير شدين تو اين تشت بهتون غذا بدم»

 

 

لئو تولستوي

يکشنبه 10 7 1390 7:45 بعد از ظهر

 

موش گفت: «افسوس! دنيا روز به روز تنگ تر مي شود. سابق چهان چنان دنگال بود كه ترسم گرفت: دويدم و دويدم تا دست آخر هنگامي كه ديدم از هر نقطه ي افق ديوارهايي سر به آسمان مي كشد، آسوده خاطر شدم. اما اين ديوارهاي بلند با چنان سرعتي به هم نزديك مي شود كه من از هم اكنون خودم را در آخر خط مي بينم و تله ئي كه بايد در آن افتم پيش چشمم است.»

گربه در حالي كه او را مي دريد چنين گفت: «چاره ات در اين است كه جهتت را عوض كني.

 

 فرانتس آافكا

ترجمه: احمد شاملو

يکشنبه 10 7 1390 7:35 بعد از ظهر

Promod Batra

 

در اوزاكا، شيريني‌سراي بسيار مشهوري بود. شهرت او به خاطر شيريني‌هاي خوشمزه‌اي بود كه مي‌پخت. مشتري‌هاي بسيار ثروتمندي به اين مغازه مي‌آمدند، چون قيمت شيريني‌ها بسيار گران بود. صاحب فروشگاه هميشه در همان عقب مغازه بود و هيچ وقت براي خوش‌آمد مشتري‌ها به اين طرف نمي‌آمد. مهم نبود كه مشتري چقدر ثروتمند است.
يك روز مرد فقيري با لباس‌هاي مندرس و موهاي ژوليده وارد فروشگاه شد و عمداً نزديك پيش‌خوان آمد. قبل از آن كه مرد فقير به پيشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بيرون پريد و فروشندگان را به كناري كشيد و با تواضع فراوان به آن مرد فقير خوش‌آمد گفت و با صبوري تمام منتظر شد تا آن مرد جيب‌هايش را بگردد تا پولي براي يك تكه شيريني بيابد!

صاحب فروشگاه خيلي مؤدبانه شيريني را در دست‌هاي مرد فقير قرار داد و هنگامي كه او فروشگاه را ترك مي‌كرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظيم مي‌كرد.

وقتي مشتري فقير رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت كنند و پرسيدند كه در حالي كه براي مشتري‌هاي ثروتمند از جاي خود بلند نمي‌شويد، چرا براي مردي فقير شخصاً به خدمت حاضر شديد.

صاحب مغازه در پاسخ گفت: مرد فقير همه پولي را كه داشت براي يك تكه شيريني داد و واقعاً به ما افتخار داد. اين شيريني براي او واقعاً لذيذ بود. شيريني ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آن قدر كه براي مرد فقير، خوب و باارزش است.

 

برگرفته از كتاب: رمز و راز زندگي بهتر اثر پرومود باترا


شنبه 9 7 1390 11:54 صبح
X