معرفی وبلاگ
این وبلاگ هم اخبار مربوط دانشگاه پیام نور را میگه ، هم داستان و گاه گداری هم مطالب خواندنی دیگه امیدوارم مورد قبولتون واقع بشه *************************** *************************** برای بهتر دیدن هر مطلب بر روی لینک ( ادامه مطلب ) که پایان هر قسمت آمده کلیک کنید *************************** *************************** وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده. *************************** ***************************
دسته
پيوند ها
پايگاه هاي علمي
دانشگاه هاي ايران
ژورنال هاي شيمي
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 556297
تعداد نوشته ها : 827
تعداد نظرات : 236
فریاد ها را همه می شنوند هنر واقعی شنیدن صدای سکوت است - دکتر علی شریعتی
Rss
طراح قالب
محمدرضا عابدي

 

هر زمان شايعه اي روشنيديدو يا خواستيد شايعه اي را تكرار كنيد اين فلسفه را در ذهن خود داشته باشيد! در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود. روزي فيلسوف بزرگي كه از آشنايان سقراط بود،با هيجان نزد او آمد و گفت:سقراط ميداني راجع به يكي ازشاگردانت چه شنيده ام؟

 سقراط پاسخ داد:

"لحظه اي صبر كن.قبل از اينكه به من چيزي بگويي از تومي خواهم آزمون كوچكي را كه نامش سه پرسش است پاسخ دهي."

مرد پرسيد:سه پرسش؟

سقراط گفت:بله درست است.قبل از اينكه راجع به شاگردم بامن صحبت كني،لحظه اي آنچه را كه قصدگفتنش را داري امتحان كنيم.

اولين پرسش حقيقت است.كاملا مطمئني كه آنچه را كه مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟مرد جواب داد:

"نه،فقط در موردش شنيده ام."

سقراط گفت:"بسيار خوب،پس واقعا نميداني كه خبردرست است يا نادرست . حالا بيا پرسش دوم را بگويم،"پرسش خوبي"آنچه را كه در موردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟"

مردپاسخ داد:

"نه،برعكس…"

سقراط ادامه داد:

"پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم كه حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟"

مردكمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت سقراط ادامه داد:

"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را كه مي خواهي در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟"

مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…"

 سقراط نتيجه گيري كرد:"اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي كه نه حقيقت داردونه خوب است و نه حتي سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من مي گويي؟

چهارشنبه 6 7 1390 12:51 صبح

در جزيره‌اي زيبا تمامي حواس زندگي مي‌كردند. شادي، غم، غرور، عشق و .....

روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره زير آب خواهد رفت. همه ساكنين جزيره قايق‌هايشان را آماده و جزيره را ترك كردند. اما عشق مي‌خواست تا آخرين لحظه بماند؛ چون او عاشق جزيره بود. وقتي جزيره كاملا به زير آب فرو مي‌رفت، عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست.

غرور گفت: نه من نمي‌توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق زيباي مرا كثيف مي‌كني.

غم در نزديكي عشق بود. پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بيايم. غم با صداي حزن آلودي گفت آه ... عشق. من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تنها باشم.

عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را هم نشنيد.

آب هر لحظه بالا و بالاتر مي‌آمد و عشق ديگر نا اميد شده بود كه ناگهان صداي سالخورده‌اي گفت: بيا عشق؛ من تو را خواهم برد.

عشق آن قدر خوشحال شده بود كه حتي فراموش كرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترك كردند. وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كسي كه نجاتش داده چقدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد عالمي رفت و از او پرسيد؛ آن پيرمرد كه بود؟

عالم پاسخ داد: زمان

عشق با تعجب گفت: زمان؟ اما چرا او به من كمك كرد؟

عالم لبخندي زد و گفت: زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است ....


سه شنبه 5 7 1390 9:25 بعد از ظهر

 

هيچوقت به يك زن دروغ نگوئيد!مردي باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزيزم ازمن خواسته شده كه با رئيس و چند تا از دوستانش براي ماهيگيري به كانادا برويم"

ما به مدت يك هفته آنجا خواهيم بود.اين فرصت خوبي است تا ارتقاي شغلي كه منتظرش بودم بگيرم بنابراين لطفا لباس هاي كافي براي يك هفته برايم بردار و وسايل ماهيگيري مرا هم آماده كن

ما از اداره حركت خواهيم كرد و من سر راه وسايلم را از خانه برخواهم داشت ، راستي اون لباس هاي راحتي ابريشمي آبي رنگم را هم بردار !

زن با خودش فكر كرد كه اين مساله يك كمي غيرطبيعي است اما بخاطر اين كه نشان دهد همسر خوبي است دقيقا كارهايي را كه همسرش خواسته بود انجام داد.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، يك كمي خسته به نظر مي رسيد اما ظاهرش خوب ومرتب بود.همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسيد كه آيا او ماهي گرفته است يا نه ؟

مرد گفت :"بله تعداد زيادي ماهي قزل آلا،چند تايي ماهي فلس آبي و چند تا هم اره ماهي گرفتيم . اما چرا اون لباس راحتي هايي كه گفته بودم برايم نگذاشتي ؟"



زن جواب داد :
لباس هاي راحتي رو توي جعبه وسايل ماهيگيريت گذاشته بودم !!!!

 


پنج شنبه 24 6 1390 11:26 بعد از ظهر
    مورچه هر روز صبح زود سر كار مي‌رفت و بلافاصله كارش را شروع مي‌كردبا خوشحالي به ميزان زيادي محصول توليد مي‌كردرئيسش كه يك شير بود، ازاينكه مي‌ديد مورچه مي‌تواند بدون سرپرستي بدين گونه كار كند، بسيار متعجب بودبنابر اين بدين منظور سوسكي را كه تجربه بسيار بالايي در سرپرستي داشت و به نوشتن گزارشات عالي شهره بود، استخدام كرداولين تصميم سوسك راه اندازي دستگاه ثبت ساعت ورود و خروج بوداو همچنين براي نوشتن و تايپ گزارشاتش به كمك يك منشي نياز داشتعنكبوتي هم مديريت بايگاني و تماسهاي تلفني را بر عهده گرفت   شير از گزارشات سوسك لذت مي‌برد و از او خواست كه نمودارهايي كه نرخ توليدرا توصيف مي‌كند تهيه نموده كه با آن بشود روندها را تجزيه تحليل كنداو مي‌توانست از اين نمودارها در گزارشاتي كه به هيات مديره مي‌داد استفاده كندبنابراين سوسك مجبور شد كه كامپيوتر جديدي به همراه يك دستگاه پرينت ليزري بخرداو از يك مگس براي مديريت واحد تكنولوژي اطلاعات استفاده كرد   اولين تصميم او هم خريد يك فرش و نيز يك صندلي ارگونوميك براي دفترش بوداين مسئول جديد يعني جير جيرك هم به يك عدد كامپيوتر و يك دستيار شخصيكه از واحد قبلي اش آورده بود، به منظور كمك به برنامه بهينه سازي استراتژيككنترل كارها و بودجه نياز پيدا كرداكنون واحدي كه مورچه در آن كار مي‌كرد به مكان غمگيني تبديل شده بود كه ديگر هيچ كسي در آن جا نمي‌خنديد و همه ناراحت بودنددر اين زمان بود كه جير جيرك، رئيس يعني شير را متقاعد كرد كه نياز مبرم به شروع يك مطالعه سنجش شرايط محيطي وجود داردبا مرور هزينه‌هايي كه براي اداره واحد مورچه مي‌شد،شير فهميد كه بهره وري بس
پنج شنبه 27 5 1390 4:49 صبح

پادشاهي پس از اينكه بيمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهي ام را به كسي مي دهم كه بتواند مرا معالجه كند». تمام آدم هاي دانا دور هم جمع شدند تا ببيند چطور مي شود شاه را معالجه كرد،اما هيچ يك ندانست. تنها يكي از مردان دانا گفت : كه فكر مي كند مي تواند شاه را معالجه كند. اگر يك آدم خوشبخت را پيدا كنيد،پيراهنش را برداريد و تن شاه كنيد،شاه معالجه مي شود.

شاه پيك هايش را براي پيدا كردن يك آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملكت سفر كردند ولي نتوانستند آدم خوشبختي پيدا كنند.
حتي يك نفر پيدا نشد كه كاملا راضي باشد. 
آن كه ثروت داشت، بيمار بود. آن كه سالم بود در فقر دست و پا مي زد، يا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگي بدي داشت. يا اگر فرزندي داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمي چيزي داشت كه از آن گله و شكايت كند. آخرهاي يك شب،پسر شاه از كنار كلبه اي محقر و فقيرانه رد مي شد كه شنيد يك نفر دارد چيزهايي مي گويد. 

« شكر خدا كه كارم را تمام كرده ام. سير و پر غذا خورده ام و مي توانم دراز بكشم و بخوابم! چه چيز ديگري مي توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد كه پيراهن مرد را بگيرند و پيش شاه بياورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پيك ها براي بيرون آوردن پيراهن مرد توي كلبه رفتند،اما مرد خوشبخت آن قدر فقير بود كه پيراهن نداشت!!!. (۱۸۷۲)
لئو تولستوي

يکشنبه 9 5 1390 7:56 بعد از ظهر

 

كوه بلندي بود كه لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت.

يك روز زلزله‌اي كوه را به لرزه در آورد و باعث شد كه يكي از تخم‌ها از دامنه كوه به پايين بلغزد.

بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه‌اي رسيد كه پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس‌ها مي‌دانستند كه بايد از اين تخم مراقبت كنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد.

يك روز تخم شكست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد.

جوجه عقاب مانند ساير جوجه‌ها پرورش يافت و طولي نكشيد كه جوجه عقاب باور كرد كه چيزي جز يك جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده‌اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد ميزد كه تو بيش از اين هستي. تا اين كه يك روز كه داشت در مزرعه بازي مي‍كرد متوجه چند عقاب شد كه در آسمان اوج مي‌گرفتند و پرواز مي‌كردند. عقاب آهي كشيد و گفت: ‌اي كاش من هم مي‌توانستم مانند آنها پرواز كنم.

مرغ و خروس‌ها شروع كردند به خنديدن و گفتند: تو خروسي و يك خروس هرگز نمي‌تواند بپرد، اما عقاب همچنان به خانواده واقعي‌اش كه در آسمان پرواز مي‌كردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي‌برد.

اما هر موقع كه عقاب از رويايش سخن مي‌گفت به او مي‌گفتند كه روياي تو به حقيقت نمي‌پيوندد و عقاب هم كم كم باور كرد.

بعد از مدتي او ديگر به پرواز فكر نكرد و مانند يك خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سال‌ها زندگي خروسي، از دنيا رفت.

تو هماني كه مي‌انديشي، هرگاه به اين انديشيدي كه تو يك عقابي به دنبال روياهايت برو و به ياوه‌هاي مرغ و خروس‌هاي اطرافت فكر نكن.

جمعه 7 5 1390 6:59 بعد از ظهر
  خيلي كوچك بودم، اولين خانواده‌اي كه در محلمان تلفن خريد ما بوديم. هنوز جعبه قديمي و گوشي سياه و براق تلفن كه به ديوار وصل شده بود به خوبي در خاطرم مانده. قد من كوتاه بود و دستم به تلفن نمي‌رسيد ولي هر وقت كه مادرم با تلفن حرف ميزد مي‌ايستادم و گوش مي‌كردم و لذت مي‌بردم. بعد از مدتي كشف كردم كه موجودي عجيب در اين جعبه جادويي زندگي مي‌كند كه همه چيز را مي‌داند. اسم اين موجود "اطلاعات لطفا" بود، و به همه سوال‌ها پاسخ مي‌داد. ساعت درست را مي‌دانست و شماره تلفن هر كسي را به سرعت پيدا مي‌كرد. بار اولي كه با اين موجود عجيب رابطه بر قرار كردم روزي بود كه مادرم به ديدن همسايه‌مان رفته بود. رفته بودم در زير زمين و با وسايل نجاري پدرم بازي مي‌كردم كه با چكش كوبيدم روي انگشتم. دستم خيلي درد گرفته بود ولي انگار گريه كردن فايده نداشت چون كسي در خانه نبود كه دلداريم بدهد. انگشتم را كرده بودم در دهانم و همينطور كه مي‌مكيدمش دور خانه راه مي‌رفتم. تا اين كه به راه پله رسيدم و چشمم به تلفن افتاد! فوري رفتم و يك چهار پايه آوردم و رفتم رويش ايستادم. تلفن را برداشتم و در دهني تلفن كه روي جعبه بالاي سرم بود گفتم اطلاعات لطفا. صداي وصل شدن آمد و بعد صدايي واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات. "انگشتم درد گرفته ..." حالا يكي بود كه حرف‌هايم را بشنود، اشك‌هايم سرازير شد. پرسيد مامانت خانه نيست؟ گفتم كه هيچكس خانه نيست. پرسيد خونريزي داري؟ جواب دادم: نه، با چكش كوبيدم روي انگشتم و حالا خيلي درد دارم. پرسيد: دستت به جا يخي مي‌رسد؟ گفتم كه مي‌توانم درش را باز كنم. صدا گفت: برو يك تكه يخ بردار و روي انگشتت ن
شنبه 25 4 1390 1:29 بعد از ظهر

 

مسافري خسته كه از راهي دور مي‌آمد، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن قدري استراحت كند غافل از اين كه آن درخت جادويي بود، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد!

وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب ميشد اگر تخت خواب نرمي در آن جا بود و او مي توانست قدري روي آن بيارامد.

فوراً تختي كه آرزويش را كرده بود در كنارش پديدار شد!

مسافر با خود گفت: چقدر گرسنه هستم. كاش غذاي لذيذي داشتم .....

ناگهان ميزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذير در برابرش آشكار شد. پس مرد با خوشحالي خورد و نوشيد.

بعد از سير شدن، كمي سرش گيج رفت و پلك‌هايش به خاطر خستگي و غذايي كه خورده بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رها كرد و در حالي كه به اتفاق‌هاي شگفت انگيز آن روز عجيب فكر مي‌كرد با خودش گفت: قدري مي‌خوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگذرد چه؟

و ناگهان ببري ظاهر شد و او را دريد .....

هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش‌هايي از جانب ماست. ولي بايد حواسمان باشد، چون اين درخت افكار منفي، ترس‌ها، و نگراني‌ها را نيز تحقق مي‌بخشد.

بنابراين مراقب آنچه كه به آن مي‌انديشيد باشيد. مردم اشتباهات زندگي خود را روي هم مي‌ريزند و از آنها غولي به وجود مي‌آورند كه نامش تقدير است.

شنبه 25 4 1390 1:7 صبح
عشق تاريخ مصرف دارد!!؟   امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنياي ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامرو به خاطر طلاقش خوشحالم. ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بديهي هاشو و بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود. 7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.دو سه روز بود كه برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودي دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت وارد دانشگاه مي شد. منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي.بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد.منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم ميانشون بود بيدار شد .از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و اين دوستي در مدت كوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد
چهارشنبه 22 4 1390 2:25 بعد از ظهر

جاني كوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالي براي ديدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ يه تيركمون به جاني داد تا باهاش بازي كنه. موقع بازي جاني به اشتباه يه تير به سمت اردك خونگي مادربزرگش پرت كرد كه به سرش خورد و اونو كشت
جاني وحشت زده شد...

لاشه رو برداشت و برد پشت هيزمها قايم كرد. وقتي سرشو بلند كرد ديد كه خواهرش همه چيزو ديده ... ولي حرفي نزد.
مادربزرگ به سالي گفت "توي شستن ظرفها كمكم كن" ولي سالي گفت: " مامان بزرگ جاني بهم گفته كه ميخواد تو كاراي آشپزخونه كمك كنه" و زير لبي به جاني گفت: " اردكه رو يادت مياد؟" ... جاني ظرفا رو شست
بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت كه ميخواد بچه ها رو ببره ماهيگيري ولي مادربزرگ گفت :" متاسفانه من براي درست كردن شام به كمك سالي احتياج دارم" سالي لبخندي زد و گفت:"نگران نباشيد چونكه جاني به من گفته ميخواد كمك كنه" و زير لبي به جاني گفت: " اردكه رو يادت مياد؟"... اون روز سالي رفت ماهيگيري و جاني تو درست كردن شام كمك كرد.


چند روزي به همين منوال گذشت و جاني مجبور بود علاوه بر كاراي خودش كاراي سالي رو هم انجام بده. تا اينكه نتونست تحمل كنه و رفت پيش مادربزرگش و همه چيز رو بهش اعتراف كرد. مادربزرگ لبخندي زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزيزدلم ميدونم چي شده. من اون موقع كنارپنجره بودم و همه چيزو ديدم اما چون خيلي دوستت دارم بخشيدمت. من فقط ميخواستم ببينم تا كي ميخواي به سالي اجازه بدي به خاطر يه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگيره!"

يکشنبه 19 4 1390 7:51 بعد از ظهر
X